داستان تمپلار در کالاف؛ ماجرای خیانت، مرگ و بازگشت

خلاصه مقاله

تمپلار یکی از شخصیت‌های مرموز کالاف دیوتی موبایل است که گذشته‌اش با نبردهای خطرناک، تصمیم‌های دشوار و رازهای خانوادگی گره خورده است. این مقاله سرگذشت او را از سال‌های جوانی تا تبدیل شدن به جنگجویی نقاب‌دار دنبال می‌کند و نشان می‌دهد چگونه روابط، وفاداری‌ها و خیانت‌های پی‌درپی مسیر زندگی‌اش را تغییر داده‌اند. در ادامه، با اتفاقاتی که باعث ناپدید شدن و بازگشت او شدند آشنا می‌شوید و می‌بینید چرا ماجرای تمپلار با وجود تمام نبردهایی که پشت سر گذاشته، هنوز به پایان نرسیده است.

در دنیای کالاف دیوتی موبایل، جنگجویان زیادی با چهره‌های ترسناک و سلاح‌های مرگبار حضور دارند، اما کمتر کسی به اندازه تمپلار مرموز است. مردی با نقابی آهنین که به سختی می‌توان فهمید پشت آن چه می‌گذرد. او کیست؟ از کجا آمده و چرا نامش در میان خطرناک‌ترین شخصیت‌های بازی شنیده می‌شود؟

داستان تمپلار در کالاف دیوتی موبایل، ما را به دنیایی می‌برد که در آن هیچ‌کس به سادگی قابل اعتماد نیست و پشت هر اتفاق، رازی پنهان شده است. برای شناختن این جنگجوی نقاب‌دار، باید به سال‌ها قبل برگردیم؛ به روزهایی که هنوز کسی او را با نام تمپلار نمی‌شناخت.

تمپلار و دخترش سوفیا در برف‌های آلاسکا

پیش‌درآمد | مردی که قرار نبود زنده بماند!

باد سردی روی زمین‌های پوشیده از برف آلاسکا می‌وزید. صدای تیراندازی، تازه آرام گرفته بود و در نزدیکی یک بالگرد، چند سرباز برای خروج از منطقه آماده می‌شدند. تمپلار از میان برف‌ها قدم برمی‌داشت. مأموریت سختی را پشت سر گذاشته بود و حالا فقط می‌خواست هرچه زودتر از آنجا دور شود.

چند قدم آن‌طرف‌تر، گوست ایستاده بود؛ سربازی با نقاب جمجمه که تمپلار به خوبی او را می‌شناخت. آن دو دشمنان قدیمی بودند، اما این بار برای انجام یک مأموریت مشترک کنار هم قرار گرفته بودند.

گوست چیزی را از تمپلار خواست. تمپلار هم بدون اینکه به اتفاقی که قرار بود بیفتد شک کند، پاسخ داد. اما ناگهان گوست اسلحه‌اش را بالا آورد.

صدای شلیک در هوای سرد پیچید. یکی از همراهان تمپلار روی زمین افتاد و پیش از آنکه مرد نقاب‌دار فرصت واکنش پیدا کند، گلوله بعدی به سر خودش اصابت کرد. تمپلار روی برف‌ها افتاد.

کمی بعد، دختربچه‌ای خودش را به او رساند. کنار پیکر زخمی مرد زانو زد و تلاش کرد او را بلند کند. تمپلار هنوز نفس می‌کشید، اما به سختی می‌توانست حرکت کند.

دختر از او خواست به قولش عمل کند. قرار بود با هم به پاریس بروند. مرد زخمی با آخرین توانش از جا برخاست. آن دو آرام آرام از میان برف‌ها گذشتند، اما راه زیادی نرفته بودند که پاهای تمپلار سست شد و دوباره روی زمین افتاد. این بار دیگر نتوانست بلند شود.

دختر کنار او ماند و آخرین حرف‌های پدرش را شنید. وقتی همه‌چیز آرام گرفت، به نظر می‌رسید داستان تمپلار برای همیشه به پایان رسیده است.

اما این مرد چه کسی بود؟ چرا گوست به او شلیک کرد؟ و چه اتفاقاتی باعث شده بود سرنوشتش به چنین روزی برسد؟ برای پیدا کردن پاسخ این سؤال‌ها، باید سال‌ها به عقب برگردیم؛ به فرانسه، جایی که داستان ادوارد کوتو آغاز شد.

ادوارد کوتو در دوران جوانی

فصل اول | آغاز راه یک جنگجوی جوان

سال‌ها پیش از آن شب سرد در آلاسکا، در فرانسه، پسری زندگی می‌کرد که هنوز کسی او را با نام تمپلار نمی‌شناخت. نامش ادوارد کوتو بود؛ جوانی که از همان نوجوانی، بیشتر از آنکه به یک زندگی آرام فکر کند، دلش می‌خواست وارد میدان نبرد شود.

ادوارد فقط هفده سال داشت که به ارتش فرانسه پیوست. جوانی پرانرژی، جسور و البته بیش از اندازه بی‌پروا بود. از خطر نمی‌ترسید و گاهی چنان بی‌محابا به دل درگیری می‌رفت که حتی سربازان باتجربه هم از رفتارهایش تعجب می‌کردند.

برای ادوارد، میدان نبرد جایی بود که می‌توانست توانایی‌هایش را نشان دهد. اما چیزی که خودش شجاعت می‌دانست، از نگاه بعضی هم‌رزمانش بیشتر به دیوانگی شباهت داشت. او در مبارزه بی‌رحم بود و گاهی آن‌قدر از حد معمول فراتر می‌رفت که دیگران ترجیح می‌دادند فاصله‌شان را با این سرباز جوان حفظ کنند.

با این حال، ادوارد سرباز توانمندی بود و همین توانایی باعث شد در مأموریت‌های مختلف حضور پیدا کند. در همین سال‌ها بود که زنی به نام سیسیلیا پرین وارد زندگی‌اش شد؛ فرمانده‌ای که بعدها همه او را با نام «دیم» (Dame) می‌شناختند.

سیسیلیا با بسیاری از افرادی که ادوارد تا آن روز دیده بود تفاوت داشت. او نیز با جنگ و خطر بیگانه نبود و خوب می‌دانست چطور در شرایط دشوار تصمیم بگیرد. ادوارد در چندین نبرد زیر فرمان او جنگید و این همکاری، کم‌کم آن دو را به یکدیگر نزدیک کرد.

رابطه‌شان به میدان نبرد محدود نماند. در میان مأموریت‌ها و روزهای سخت نظامی، علاقه‌ای میان آن‌ها شکل گرفت. ادوارد کسی را پیدا کرده بود که دنیای پرآشوبش را می‌فهمید و سیسیلیا نیز به مردی نزدیک شده بود که شاید دیگران از او می‌ترسیدند، اما خودش روی دیگری از شخصیتش را می‌شناخت.

آشنایی ادوارد کوتو و سیسیلیا پرین

با گذشت زمان، صاحب دختری شدند که نامش را سوفیا گذاشتند. تولد سوفیا اتفاق بزرگی در زندگی ادوارد بود. مردی که سال‌ها به جنگیدن عادت کرده بود، حالا کسی را داشت که باید برای آینده‌اش فکر می‌کرد. او خوب می‌دانست زندگی یک سرباز همیشه با خطر همراه است و دلش نمی‌خواست دخترش روزی مجبور شود همان مسیری را طی کند که خودش پشت سر گذاشته بود.

اما زندگی قرار نبود به همین آرامی ادامه پیدا کند. سیسیلیا پس از مدتی از ارتش اخراج شد. جزئیات دقیق اتفاقی که به اخراج او انجامید روشن نیست، اما این جدایی مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. زنی که زمانی فرمانده ارتش بود، حالا باید راه دیگری برای ادامه زندگی پیدا می‌کرد.

در همین دوران، گروهی مخفی به سراغ سیسیلیا آمد؛ گروهی که اعضایش در سایه فعالیت می‌کردند و مهارت زیادی در جاسوسی، نفوذ و کشتن داشتند. نام این سازمان «پیمان تاریک» یا Dark Covenant بود.

سیسیلیا پیشنهاد آن‌ها را پذیرفت. ادوارد هنوز نمی‌دانست این تصمیم چه تأثیری بر زندگی خانواده‌اش خواهد گذاشت. او فقط می‌دید زنی که دوستش داشت، قدم به دنیایی گذاشته که با ارتش تفاوت زیادی دارد؛ دنیایی که در آن مأموریت‌ها محرمانه بودند و وفاداری به سازمان اهمیت بیشتری از هر چیز دیگری داشت.

مدتی بعد، ادوارد نیز تصمیم گرفت به همان مسیر قدم بگذارد. او تصور می‌کرد با پیوستن به این گروه می‌تواند آینده بهتری برای خانواده‌اش فراهم کند؛ آینده‌ای که سوفیا در آن مجبور نباشد مانند پدرش میان جنگ و خونریزی بزرگ شود.

اما آنچه پشت درهای بسته پیمان تاریک انتظارش را می‌کشید، با رؤیای یک زندگی آرام فاصله زیادی داشت. ادوارد کوتو داشت وارد دنیایی می‌شد که خروج از آن به این سادگی‌ها امکان نداشت؛ دنیایی که قرار بود از او مردی بسازد که روزی همه با نام «تمپلار» بشناسند.

تمپلار در کنار اعضای سازمان مخفی پیمان تاریک

فصل دوم | در سایه شوالیه‌های تاریکی

پیوستن به پیمان تاریک، آغاز زندگی تازه‌ای برای ادوارد کوتو بود؛ زندگی‌ای که شباهت چندانی به روزهای سربازی‌اش نداشت.

در ارتش، او می‌دانست فرمانده‌اش کیست و برای چه کسی می‌جنگد. اما در سازمان جدید، بسیاری از مأموریت‌ها پشت پرده طراحی می‌شدند. افرادی که دستور می‌دادند، همیشه چهره خود را نشان نمی‌دادند و ادوارد گاهی حتی نمی‌دانست چرا باید کسی را تعقیب کند یا از میان بردارد.

اما، او برای چنین زندگی خطرناکی ساخته شده بود. سال‌ها جنگیدن، مهارت زیادی در استفاده از سلاح و مبارزه تن به تن به او داده بود. به خصوص در کار با چاقو چنان مهارتی داشت که دشمنانش به سختی می‌توانستند از حملات او جان سالم به در ببرند.

سیسیلیا نیز در سازمان جایگاه مهمی پیدا کرده بود. حالا دیگر بیشتر اعضا او را با نام «دیم» می‌شناختند. آموزش‌هایی که در زمینه نفوذ، مخفی‌کاری و مبارزه دیده بود، از او زنی خطرناک ساخته بود و ادوارد می‌دانست که در میدان نبرد می‌تواند روی توانایی‌هایش حساب کند.

اما چیزی که ادوارد هنوز به درستی درک نکرده بود، قدرت کسانی بود که از پشت پرده این سازمان را هدایت می‌کردند. در رأس پیمان تاریک، مردی به نام استنسفیلد قرار داشت. او سال‌ها پیش از آنکه ادوارد به سازمان بپیوندد، گروهی از خطرناک‌ترین جنگجویان و قاتلان را دور هم جمع کرده بود. هدفش ساختن نیرویی بود که بتواند مأموریت‌هایی را انجام دهد که حتی نیروهای نظامی معمولی از عهده آن‌ها برنمی‌آمدند.

ادوارد به تدریج در دنیای این گروه‌ها و اتحادهای پنهانی پیش رفت. نام او حالا در میان کسانی شنیده می‌شد که برای رسیدن به اهدافشان از هیچ نبردی عقب نمی‌نشستند. در همین دوران، پای او به سازمان دیگری نیز باز شد: «پنج شوالیه» یا Five Knights.

این گروه با پیمان تاریک ارتباط داشت، اما فعالیت‌هایش تنها به مأموریت‌های مخفی محدود نمی‌شد. اعضای آن درگیر نقشه‌هایی بودند که می‌توانستند سرنوشت افراد و حتی مناطق بزرگی را تغییر دهند. ادوارد یکی از جنگجویانی بود که در خدمت این گروه قرار گرفت و مأموریت‌های خطرناکی را برای آن انجام داد.

او دیگر فقط یک سرباز فرانسوی نبود. زره تیره، نقاب آهنین و شیوه بی‌رحمانه مبارزه‌اش باعث شده بود نام تازه‌ای پیدا کند؛ نامی که بعدها بسیاری از دشمنانش از شنیدنش وحشت می‌کردند: تمپلار.

حمله تمپلار به نیروهای ویژه

مأموریت‌های خطرناک تمپلار

یکی از مأموریت‌های او، کمک به فرار مردی به نام رائول منندز بود. گروهی از نیروهای ویژه به فرماندهی چارلی در تعقیب منندز بودند و تقریباً توانسته بودند او را گرفتار کنند. اما درست زمانی که به نظر می‌رسید راه فراری باقی نمانده، تمپلار وارد میدان شد.

او با سرعت به سربازان حمله کرد. مهارتش در مبارزه و استفاده از چاقو، نیروهای چارلی را غافلگیر کرد. چند نفر از سربازان کشته شدند و خود چارلی نیز بر اثر برخورد چاقوی تمپلار زخمی شد، اما زنده ماند.

منندز توانست فرار کند و مأموریت تمپلار به پایان رسید. با این حال، کسی که این مأموریت را به او سپرده بود، از نتیجه کار چندان راضی نبود.

پس از آن، تمپلار با فردی ناشناس ارتباط گرفت؛ کسی که به نظر می‌رسید یکی از افراد بانفوذ پنج شوالیه باشد. او از تمپلار پرسید چرا هنوز نتوانسته ماکاروف را پیدا کند. تمپلار آماده بود جستجویش را ادامه دهد، اما دستور تازه‌ای دریافت کرد.

ماکاروف دیگر اولویت آن‌ها نبود. مأموریت دیگری در انتظار تمپلار بود؛ مأموریتی که او را به تگزاس می‌کشاند.

در آنجا، گروهی از نیروهای ویژه به رهبری کاپیتان پرایس در حال بررسی یکی از مخفیگاه‌های قدیمی بودند. آن‌ها تصور می‌کردند شاید بتوانند سرنخی از فعالیت دشمنانشان پیدا کنند. اما خبر نداشتند که خودشان به هدف یک نقشه تبدیل شده‌اند.

تمپلار پیش از رسیدن نیروها در منطقه مستقر شده بود. دیم نیز همراه او بود و هر دو برای یک کمین آماده می‌شدند. وقتی سربازان وارد محدوده شدند، حمله آغاز شد.

تمپلار به جنگ نیروهای ویژه رفت و با کاپیتان پرایس و میس روبه‌رو شد. در سوی دیگر، دیم راه چارلی و رزا را بست. نبردی سخت درگرفت و نیروهایی که برای پیدا کردن سرنخ آمده بودند، حالا باید برای زنده ماندن می‌جنگیدند.

این درگیری نشان داد تمپلار تا چه اندازه خطرناک شده است. او بدون تردید در برابر سربازان باتجربه می‌ایستاد و برای انجام مأموریتش از هیچ خطری عقب نمی‌کشید.

اما با وجود تمام موفقیت‌هایش، جایگاه او در پنج شوالیه هنوز آن چیزی نبود که دیم برایش می‌خواست.

توطئه‌ای برای رسیدن به قدرت

مدتی بعد، دیم موضوعی را با او در میان گذاشت. از نظر او، تمپلار شایستگی آن را داشت که رهبری پنج شوالیه را به دست بگیرد. او جنگجوی توانمندی بود و می‌توانست افراد دیگر را نیز فرماندهی کند.

با این حال، رسیدن به چنین جایگاهی مانع بزرگی داشت. مردی به نام گابریل رورک، که نیروهای مزدور زیادی زیر فرمانش بودند، هنوز قدرت قابل توجهی در اختیار داشت. دیم معتقد بود تصمیم‌های اشتباه او جان سربازان بسیاری را به خطر انداخته است و باید کنار برود.

تمپلار ابتدا در برابر این فکر مقاومت کرد. او خود را خائن نمی‌دانست و کشتن کسی که با او همکاری کرده بود، تصمیم ساده‌ای نبود. اما دیم از قبل دست به کار شده بود. او اعضای پیمان تاریک را گرد هم آورده بود؛ جنگجویانی مانند دارک شپرد، دارک رایدر و ویچ دکتر. حتی استنسفیلد نیز در جمع آن‌ها حضور داشت.

نقشه از آنچه تمپلار تصور می‌کرد بزرگ‌تر بود. زمانی که رورک در تلاش بود همراه نیروهایش منطقه را ترک کند، تمپلار وارد عمل شد. سربازان رورک یکی پس از دیگری از پا درآمدند و او که خطر را احساس کرده بود، تلاش کرد با کشتی خود فرار کند.

اما استنسفیلد راه فرارش را بست و کشتی را منفجر کرد. رورک دیگر جایی برای رفتن نداشت. در نبردی کوتاه، تمپلار چاقوی خود را به بدن او پرتاب کرد و زخمی‌اش کرد. سپس دیم جلو رفت و کار را تمام کرد.

با مرگ رورک، یکی از موانع قدرت پنج شوالیه از میان برداشته شد. تمپلار بیش از هر زمان دیگری به قلب این سازمان‌های مخفی نزدیک شده بود. او حالا زره، قدرت و شهرتی داشت که روزی حتی تصورش را هم نمی‌کرد. اما تمام این‌ها بهایی داشت.

هر مأموریت او را بیشتر درگیر نقشه‌های استنسفیلد و دیگر فرماندهان می‌کرد و هر قدمی که برمی‌داشت، فاصله‌اش را با زندگی آرامی که برای سوفیا می‌خواست بیشتر می‌کرد. تمپلار هنوز امیدوار بود روزی بتواند از این دنیا بیرون برود و همراه دخترش زندگی تازه‌ای آغاز کند. اما یک حقیقت هولناک از او پنهان مانده بود.

دخترش برای پیمان تاریک فقط فرزند یکی از اعضای سازمان نبود. و زمانی که تمپلار حقیقت را می‌فهمید، دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست مانند گذشته باقی بماند.

نظرات

0 نظر

برای نظر دادن وارد شوید

برای ثبت نظر و شرکت در گفتگو باید ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.

در حال بارگیری نظرات...